![]() |
![]() |
|
| امروز زیباترین رنگ آبرنگم ، رنگ چشمان توست ............................. |
|
من از کجا شروع کنم ..... وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه جای پای اشک من از گریه های نم نمه غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله رفتن من حتمی شده موندمن بی حاصله
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:31 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن داردو کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:35 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
بوی غریب تنهایی را احساس میکند و کوچه ها چنان در سکوت فرو رفته اند که گویی دیگر شوق زندگی کردن را ندارند تنهای تنها و تمام دنیا را سکوت در بر گرفته صدای گریه اش همه را به فکر فرو برده و بی صداییش آتش دیگری را بر افروخته است لحظه ها و ثانیه ها همه و همه متوقف شده اند سکوت گویی در حال آمدن است صدای پاهایش را احساس میکنم سکوت خواسته یا ناخواسته دستان مرا میگیرد و به سوی خود میکشد گویی دیگر همه چیز به پایان رسیدهو تنها مرگ توانست مرا از تو جدا کند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
دوست خوب سخت بدست می آید و سخت تر از دست میره ولی هیچوقت فراموش نمی شه حتی اگه بخوای دوست خوب مثل ستاره می مونه تو همیشه اون رو نمی بینی اما می دونی که همیشه هست حتی وقتی که خوابی سخت ترین چیز اینه که ببینی کسی رو که دوست داری کس دیگه ای رو دوست داشته یاشه برای کسی که برای تو گریه نمی کنه اشک نریز از کجا می دونی همونی که روزی اشک هات رو پاک می کرد یک روز خودش باعث ریختن اشک از صورتت نشه آدمای زیادی همیشه میان و می رن اما دوست خوب همیشه جاش توی قلب تو می مونه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
ديشب براي اولين بار نه ديشب براي هزار يكمين بار بود كه ستاره شدمحس كردم كه يك برگ شدم حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم حس كردم كه هزار راه رفته نيستم حس كردم كه از تو و افكارت أي دنياي خاكي دورم شدم يك قطره رفتم به چشم ماه گريه كردم ، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا حس كردم كه ديگر آزادم چون بزرگراهي بي پليسم چون ستاره بي هيچ غروبم حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم حس كردم كه آبي زير بازوان قايقم حس كردم كه چقدر از تو و دنياي آزاد و رها دورم زنده باد آزادگي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم گناهکار منم که عشق صادقانه خودم رو به پات ریختم گناهکار منم که ندونستم که حرفهای تو دروغه گناهکار منم که به عشق دروغین تو دل بستم آری تو گناهی نداری گناهکار منم ......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:34 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
رفته است ولی مهرش از دلم نمی رود چه شد که او مرا نخواست ؟رفته است ولی غم اش از دلم نمی رود چه شد که او مرا نخواست ؟ رفته است ولی ......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:33 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
می خوام براتون داستان بگم شاید قصه زندگی
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. زیر این گنبد کبود یه پسر تنها ، ساکت و آروم زندگی می کرد. یه روز پسر تنها به طور اتفاقی با یه دختری آشنا می شه. پسره کم کم به دختره عادت می کنه به حرفاش ، شوخیاش ، بودنش . پسره تا به خودش میاد میبینه دیگه عادت نیست. تو نبود دختره پسره نصفه وجودش نیست. وقتی دختره باهاشه انگار وجودش کامله. آره پسره عاشق دختر شده بود. با خنده های دختر همه دنیا مال پسره می شد. با گریه دختر مرگ تو چشم پسر اوج می گرفت. یه روز پسر تصمیم گرفت عشقش رو به دختره بگه. ولی می ترسید می ترسد دختره عاشقش نباشه. با هزار ترس ودلهره پسر به دختر گفت : میشه یه چیزی بگم؟ دختره گفت : بگو ! پسر گفت : ناراحت نمی شی ؟ دختر گفت : نه ! پسر گفت : دوستت دارم . دختر نگاهی به پسر کرد . یه دفعه زد زیر خنده گفت : یعنی چی خوب منم تورو دوست دارم پسر تو دل خودش یه حس عجیبی داشت ! خوشحال بود از اینکه کسی هم پیدا شده که اونو دوست داشته باشه . از این جریان چند سالی گذشت. دیگه پسر به دختر وابسته تر شده بود. اگه یه شب صداشو نمی شنید خوابش نمی برد. مثل اینکه صدای دختره براش لالایی شبانه بود . هر شب باهم تلفنی حرف میزدن . باهم قرار می گذاشتن . بعد 3 سال یه روز پسره تو خونه نشسته بود . حال عجیبی داشت انگار یه خبری بود . یه دفعه زنگ تلفن به صدا در اومد . پسر ساعت رو نگاه کرد آره وقتش بود . به خیال اینکه دخترس پرید تلفن رو برداشت . تقریبا درست حدس زده بود . ولی دختره نبود مادرش بود . یه دفعه پشت تلفن خشک زد .!!! ((( + الو سلام . سلام بفرمایید . + آقای ......... ؟ بله خودم هستم . + من مادره ...... . بله بله خوبید شما ؟ + ممنون مرسی . کاری داشتین ؟ + کار که نه فقط زنگ زدم شما رو هم دعوت کنم . دعوت ! دعوت به چی ؟ + آخه دخترم ....... داره با یه مهندس ...... ازدواج می کنه . ))) پسره شوکه شده بود نمی دونست چی بگه . گوشی از دستش افتاد . باورش نمی شد . توی اون لحظه انگار آب یخ ، رو سر پسر ریختن . اشک توی چشماش جمع شد دیگه دنیا براش مفهومی نداشت . صدای هیچ کسی رو نمی شنید . توی ذهنش داشت خاطراتش رو مرور می کرد . روزهای خوبی که با دختره داشت . حرفهایی که بهم می زدن . توی یه لحظه پسر یاد اولین باری افتاد که به دختره گفته بود . دوستت دارم یاد اون خنده دختره افتاد . و به خودش لعنت فرستاد که چرا اون روز نفهمیده بود . خنده دختره دختره داشت به سادگی پسره می خندید . پسر داشت به خودش لعنت فرستاد . که چرا ؟ چرا عشقم رو با کسی تقسیم کردم که نمی خواست ؟ من که به زور نخواستم عاشقم باشه . پسر از دست خدا هم ناراحت بود . به خدا می گفت اگه قرار بود ما ازهم جداشیم چرا از روز اول بنا کردی ما باهم باشیم ؟ پسر داشت گریه می کرد . یاد اون روزی افتاد که گریه می کرد و دختره اشک روی صورتش رو پاک می کرد . ولی پسر دیگر کسی رو نداشت که اشک از صورتش پاک کنه . دیگه کسی رو نداشت که باهاش درد دل کنه . دیگه ................ حالا پسر یه زخمی رو دلش بود که با هیچ مرحمی خوب نمی شد . اون به خودش گفت که دیگه نباید عاشق کسی باشی . چون می دونست اگه دوباره عاشق بشه یه بار دیگه تاریخ تکرار میشه . از اون روز بعد اسم پسر شد گرگ زخمی . میدونید چرا ؟؟؟ چون یه گرگ زخمی دوبار توی یه تله نمی افته . چون یه گرگ زخمی دوبار از شکارچی زخم نمی خوره . چون ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:29 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
اسير عشقم با اين تن سرد سر در گريبون در تيره ي درد در فصل گلريز تنها گل عشق پژمرده و خشک دلخسته به حرمت تو عشق خود را شکستم و به خاک غربت نشستم به انتظار رسيدن تو خود را به خاک هر جاده بستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:11 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
سلام به همه دوستان عزیز از همتون به خاطر نظراتی که دادین ممنونم
دوست عزیزم بزکوت : گفتی که دنیا این همه سیاه نیست. دنیا رو سفید یا حداقل خاکستری ببین. .... دنیای من تاریکتر از این حرفهاست که با خاکستری و سفید روشن شه .... ولی با این حال با شه .....
دوست عزیزم مهسا خانم گل : ممنون که به حرفهام گوش کردی یه خورده سبک شدم .... از راهنماییت ممنون .... درسته به گذشته فکر نمی کنم ول با این حال به چشم
دوست عزیزم دل شکسته جان : شرمنده که دیر به دیر آپ می کنم آخه فصل امتحانات ترمه . . . از همتون به خاطر نظرات سازنده تون ممنون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:2 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
قرارمان این بود که وقتی باران میبارد، دستهایم را"رها" نکنی......... اما........... روزهاست باران میبارد و.......تو........نیستی......... من خیس خیسم ........ باران چشمام نیز هنوز قطع نشده ....... .........هنوز منتظرم......... گفته بودی "چتر"میان تو و باران، و برف فاصله می اندازد....... من.......همه چتر ها را به آسمان سپردم....... .........هنوز منتظرم......... راستی!!!!!؟؟ چرا هر وقت باران می بارد، تو........نیستی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:17 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
دوست واژه است واژه ای که از لب فرشته چکیده است. دوست نامه است نامه ای که از خدا رسیده است اینک از تو می خوا هم دوستی را همانند واژه ای بدانی که مهر و محبت را در دلت ساخته... همیشه دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:27 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
اکنون این دست های من است که تهی مانده اند و این قلب توست که بخشنده خواهد بود !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:15 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
سلام خدمت دوستای گلم اول از همه برد و قهرمانی تیم محبوب خودم پرسپولیس رو به همتون تبریک میگم دوم اینکه از همه دوستای عزیزم بابت لطفایی که واسم دارن ممنونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:41 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر کس غصه اينکه چه ميکرد نداشت سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط سانی گرگ زخمی |
|
|
صفحه نخست ایمیل حرفهای کهنه |
| درباره وبلاگ |
سلام...
خسته از تکرار شب بیقراری تو و مستی من خسته از دروغ و دروغ گفتن خود را به بیراهه سپردن خسته از تمنای زندگی خسته از قطرات عشق و خسته از همه چیز و همه کس . دیگر نمیتوانم ، مرگ معنی صداقت را به من فهماند ، چیزهای زیادی آموخته ام از او ... او همیشه فریاد میزد اما من نمیخواستم به کلماتش بپیوندم او زندگی را در مرگ میدید و مرگ را در زندگی . او به من فهماند که عشق دروغ است و دروغ زندگیست ، چیزی به نام دوست داشتن وجودندارد. سیاهی و شب را زیباترین وازه مینامید و از من میخواست در انتظارش لحظات را به تصویر در آورم ، چارهای جز انتظار هم نمیبینم . ای مرگ بدان که بی تو من هیچ هم نیستم و تنها به یاد تو و در انتظارت خواهم نشست |
| هم دردهای روزانه |
|
آرت گرافیک 90 |
|
RSS
|